تبليغاتX
مجموعه نثرهای ادبی

در پاییزِ  نگاهِ تو ، برگی خشکیده در زیر گامهای عابری کوچیده از سرزمینِ خاطرات در هم شکست...

صدای تولدِ زمستان از کوهستانی دور آمد و کلاغان به سوگِ مترسک نشستند.

خاک گرچه گرم بود و دانه ها در انتظارِ رویش، اما آفتاب هرگز به سرزمینی که در انتظارِ تابش بود نتابید.

گمانم برقِ چشمانت روزی باید تا برفِ این سرزمین را آب کند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

در بیابانی دور

که پُشته های بلندِ خاک در بادی سوزناک

کوچک می شوند

در سنگرِ بوته های گَز،

چشمانِ تو پیداست

و دلِ من که تشنه ی قطره بارانی از نگاهِ توست


+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

شب که میشود دوباره من و  این سیاه مستی ها  و همان درد همیشگی که باران و پاییز را در هم می آمیزد!

من برای تو نمی نویسم که شماتتم کنی که چرا غرقِ در آواری!

مرا ببخش که هرگز واژه گانم در چنین لحظاتی از آنِ تو نیست که چرا مرا به رخِ آفتاب نمیکشی!

من در این لحظه های جدایی از خود که بسانِ قاصدکی تنهاتر از وجودِ خویش، در آسمان مثلِ یک قصه پرواژ میکند - خالی از بودنِ خویشم...

اما با تمامیِ این حرفها هنوز هم مثل همیشه دوستت دارم.

تو برای من یک زمزمه ای. زمزمه ای که فقط سهمِ خودم میدانم

تو مثلِ حرفی هستی که در فهرستِ تنگنای نفس هایم ریشه دوانیده ای

تمامِ بود و نبودم همین بودنِ توست. دلم از حرفهای ناگفته به تو پر است و شب هایم از ستاره بارانِ هجومِ خیالِ تو دلخوش!

بیا تا خوشبختیِ طلسمِ عشق با من باش که دلم را به پیغامِ دردِ خواستن هایت سپرده ام...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

شب از نیمه گذشته است و من در پستوخانه ی همیشگی ، تنگ، گرفتارِ سیاه مستی های شبانه ام که مدتی ست دوباره به آن گرفتارم...

شب که ستاره باران می شود، کور سوی آتشِ سیگاری و کنارِ پنجره ای و تو که مدتی ست صدای شب بخیرت هنوز در گوشم طنین انداخته است.

قصه های بی قراریِ ساغر و سنگ

ترانه و مرگ

و آدمکی که تا فصلِ سرما به خواب خواهد رفت.

بهار بماند برای بارش های پراکنده اش!

برای تب کردن و گُر گرفتنِ واژه هایم زمستان باید که از راه برسد عزیز!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

پیش درآمد:

"امروز پرستویی زیرِ شیروانیِ آسمانِ نیمه ابریِ شهر اوج گرفت. با اینکه ماهها را گم کرده ام و در لابلای برف های یخزده گرفتارِ درجا زدنم، فهمیدم که نباید به آمدنِ بهار چیزی مانده باشد..."

 

من از رکوعِ آشفته های برگها، من از وحشت و ابهامِ سنگها، من از فصلِ تمامِ بارش های قشنگ حرف می زنم.

از آسمانهای کبود و دلگیر، از فضای متشنج و ابر گیر، از فصل بهار، فصل افولِ یکریز قاصدک ها، فصل ریزش آبشارها از دل سنگ های سخت ...

من از نیازش زمین ، از تمنای خاکِ تَرَک خورده برای لب تَر کردنی به اندازه ی زنده ماندن تا آفتابی دیگر سخن می گویم.

از شبانه هایی صاف و پر از ستاره، از مهتاب هایی به وضوحِ تمامی آفتابگردان های زمین و از حوصله ی تو که در این زمستانِ نفس گیر عجیب خاکستری است.

کمی آنسوی تاریکی را نگاه کن... پروانه هایی را که در کوفیِ پیله ها دست و پا می زنند می بینی؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

از آسمان دانه های برف روی کاجِ پیر بارید. کلاغی که پرید، شاخه ها را

 تکانی داد. ماه که برآمد آدمکِ برفی روی قلبش ایستاد. گنجشکی روی

 شانه های آدمک برفی نشست و در چشمانش خیره شد. در سیاهیِ شب،

 تنها آرزوهای جیرجیرکی پیدا بود که از سرما در کُله ی تنهایی هایش چمبره

 زده بود. آفتاب که برآمد جیرجیرک در قندیلی از یخِ ماسیده خشکیده بود و

 خونِ سپیدِ آدمکِ برفی کرمکی را در خاکِ آب خورده از چشمِ گنجشکی

 سرما زده پنهان می داشت.... 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

در شبانه های این سرزمینِ اهورا زده بود که پرسید:

" در راه که آمدی سحر را ندیدی؟"

گفتمش : نه!

گفت: من" به کی سلام کنم؟"

گفتمش:  "در این جزیره ی سرگردانی" اینک به جلال

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

روی نبضِ خیسِ پروانه ی خیالم ضربانِ نگاهِ تو ، شریانِ این کهنه

عشقِ آتشین را به نوسان انداخته است...

قبول نیست عزیز، قبول نیست . دوباره چشمانت را زمین بگذار - بیا

دستِ خالی بجنگیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

 

در هوای نهمین سال از نبودنِ استاد سُهی

از کوچه عبور میکنم ناگهان بی هیچ اراده ای صدایش در افکارم می پیچد.:

بیستون را کوهِ دردِ من به فریاد آورد

بعدِ من ظلم است اگر کس یادِ فرهاد آورد

همین سرآغازی می شود برای دلتنگی های دوباره ام. برای تمام ثانیه های خواستن ها و نداشتن هایم. با اینکه هر از گاهی سنگ ات را می بوسم و همیشه در قابِ چوبینِ دیوار  تصویرِ تو را می بینم، و هر بار که  افسانه ی ناتمام را میگشایم دست خطِ خودت را می بینم، اما هیچکدام از این دلخوشی های مات و خاکستری هم نمیتوانند بعد از اینهمه سال آرامم کنند.  افسوس که همسایه مُرد و مردی آرام آرام در حصارِ فاصله ی دو گیومه - از مرگ و زندگی عشق را در غزل واره ای از افسانه های بی پایان جاودانه کرد.همه گفتند و نوشتند اما هیچکس ندانست:

 در عبور از اینهمه سال های تنهایی ،معبرِ بادها و سنگفرشِ این کوچه ی قدیمی و خانه ی تار بسته چگونه در سایه ی سروِ سهی آرام گرفتند.

مردمانی گفتند: آن مرد در باران آمد اما من که از کودکی آن مردِ بارانی پوش را خوب به خاطر دارم این روزها می انگارم باران در آن مرد آمد! باران در مردی آمد که نازِ گدایانِ توانگر شده را نکشید، و با همتی که داشت حتی محتاج سلیمان هم نبود. در انزوای نفس گیرِ برگ برگِ زندگی هرچند یک نفس دلِ خُرّم نداشت، اما هرگز به چهره اش هاله ای از ماتم نبود.

در قتلگاهِ پاییزِ تنهایی گرچه با غم زیست اما طبعش به ننگِ بندگیِ هیچکس نساخت. شاید در ردِ اینهمه نگاه و در انتهای تمامیِ واژه گانِ سروده و نشنیده اش ایمان داشت که عمر شب ناپایدار است.

...

یادش همیشه جاودان

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

همه جا هستی... باورت می شود؟ حتی در کنج تنهایی های بُق کرده ام !

چه خیالِ دوری است این نبودن های تو و چه سایه ی مبهمی است این حسِ نخواستن های تو!

کاش در انزوای غمگینِ پیله ی شناور بر باد

کاش در بی اختیاریِ این فریادهای بی امان

و

ای کاش در روشناییِ گوشه های تاریکِ پستوخانه ی خواستن ها و نداشتن ها - نبودی!

با تو ام آی! با تو

می توانی خودت را به نفهمی بزنی، می توانی در حلقه ی مارپیچ گونه ی ژنتیکِ فراموشی و هراس خودت را پنهان کنی اما در قلب من هیچ مأوایی برای عبور از اینهمه نگاهِ حسرتناک نیست .

من در رویاهای نیمه شب، من در این شبانه های سرد و عبوس، تو را چون خورشیدی دلسرد ، تنگ در آغوشِ ترانه های خاکستری ام کشیده ام- بارها و بارها

من در تمامیِ قاب های خاک خورده و بی تصویرِ این چهاردیواریِ متروک ، من در تارهای تنیده ی تارتنِ پیرِ تنهایی ، همیشه ترا آنچنان که دوست

می دارم نگریسته ام- بدون کوچکترین فاصله ای

باری عزیز. در قلبِ من هیچ سنگی نیست که پشتش ماه گونه های شرمگین از نگاهِ بی شرمانه ی مرا پنهان کنی. روی مرواریدِ صدفِ تهی از عشقِ تو ردِ نگاهم پینه بسته است...

نزدیکِ نوروز است دستی روی قلبت بکش شاید لکه های نگاهم پاک شوند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

در تاریکیِ گلگون شده ی شبانه های بی انتظار،

 در حسرتِ بارشِ بی امانِ  گیسوانِ تو ،

در روشناییِ این آیینه های بی شمار،

دستانم را گم کرده ام.

این دلتنگی های روزمره ی آشنا سوز در کنار دلنوازی های بی حد و اندازه ی تو، واپسین ریشه های این جنگلِ بی شاخ و برگ را در کنارِ اجاقِ متروکِ  این دیوارِ تَرَک خورده به آتش می کشد.

تو که بی تابی همه وردِ زبانت شب بود

شب فرود آمده اینک

قدری آرام بگیر...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

در زلالیِ این صفحه ی سیاه، سایه ای پیداست. ماه از آسمان گریزان است و من از کوچه. یادِ تمامِ شب بوهای های بُق کرده که می افتم تمام مریمی ها را به مسیحیتِ فراموش شده ی قرن می سپارم و از کوچه پس کوچه های دلتنگی ام عبور میکنم. قداست - اینجا- همسایه ی یک تکه ابر است که با غرشی نابهنگام ، در بارشی کوتاه محوِ تماشای بودن می شود...

به تمامیِ این دیوارهای خاک خورده سوگند

به تمامیِ این راههای نیمه رفته و بسته سوگند

روی پیکرِ درختانِ این جنگلِ پیر ، هنوز اخمِ  تبر به ریشه ها چشمک می زند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

مدتی است که بدون هیچ ترانه ای سراغ خودم آمده ام! یا تقصیر خداست یا خودم، شاید هم تو...

چه اهمیتی دارد؟ مهم اینست که بی هیچ، سراغی از هیچ گرفته ام. این کافی نیست؟

در بدترین جمعه های آدمی سراغی از رگه های بی حوصلگی را گرفتن و در دور دست ترین هفته های تاریخ به دنبال واژه گانی بی بدیل از طعم کودکی بودن... همین بس است. همین ها برای چشیدنِ مزه ی گسِ بی تفاوتی بس است

این روزها هم مثل همه ی روزهای رفته و نیامده...

وقتی صدایم گم می شود، تازه کلمات در من سکوت می کنند. چه فریادِ زجرآوری! چه سرمای بی پایانی و چه روزهای ناتمامی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

باد بوی خاک باران خورده می دهد اما از بارشِ گیسوی پریشانِ ابر خبری نیست. مرغِ شباهنگ در آستانه ی شبانه های سرد و خموش می خواند اما از ریزشِ ستاره گانِ ماسیده بر سقفِ آسمان اثری نیست...

مثل تمامیِ روزهای دیگر، شب در من می گرید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  | 

آسمان بغضی کرد و دِلَکی فروریخت.

خیالت حواسم نیست؟ خیالت اینهمه روزهای رفته را دیده ام و بازهم رویاهایی را که در خاکِ باغچه ی دلتنگی هایت ریشه دوانیدی را نفهمیده ام؟

من اگر چه حرف باد

ترانه های رعد

و صدای پای عابران را ترجمه نکرده ام ، اما نگاهِ ساده ام روی شیشه های مشبّکِ شب ، سالهاست که با تو سخن میگوید...

همین ها را هم که بدانی کافی است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط کیوان. س. ل.  |